|
شعر
|
زنبورها را از شانه ی پنجره تکانده ام
حالا
باید فکری بکنی
برای کوهستانی که
توی اتاقم ریخته است...
از مجموعه ی در دست انتشار
" (صدا نزنی مرا !)
نیستم"
در این خانه را مدت هاست قفل کرده ام
"نه از بیرون کسی به درون می آید
نه از درون کسی به بیرون می رود"
دلم می خاهد احدی به این خانه بیاید
احدی که با فرشته ی لالایی دوست است
برایم لالایی بخاند
لالا لالا لالا لالا لالایی !
لالا لالا لالا لالا لالایی !
ساده بگویم
"طوری به خودم پیچیده ام که نگو"
نگرانم که این لالایی به گوش عزرائیل ...
عشقي كه وارونه مي شود
عجيب نيست...
گاهي
كوچكترين كادوي تولد
بزرگترين بهانه ي خداحافظي ست...
شمع ها را فوت كن !
اين گل سرخ
نماد خنجري ست كه آرام در صورت ات فرو مي كنم
تا سيرت ات بر ملا شود
و فاصله اي از صورت ات تا سيرت ات نماند
...
بادکنک های تو خالي را فوت مي كنم
بادکنک هاي تو خالي
قدرت پرواز دارند
مثل دشنه اي كه من در ذهنم ساخته ام
تا قلبت را بشكافم
و توي كيك بكارم
و قلبت رشد كند
درختي از تو برويد
درختي كه ، به زبان پرنده ها مسلط است
بادکنک ها را
تو خالي نمي بيند
بادکنک هاي تو خالي
قدرت پرواز دارند...
صدايشان در هوا مي ماند!
وقتي كه كادوهاي تولدت
خطوط پيشاني ات را به عصر دايناسور مي برد
شمع ها را فوت كن !
زمان دارد دست های ما را رو می کند
زمان دارد از كنار شمع ها مي گذرد
زمان دارد با زبان پرنده ها عجين مي شود
...
تو شمع ها را فوت كن!
من بادکنک ها را فوت مي كنم
...

ليست مي كنم
خيال اول دريا را با خودش به اينجا آورده است و دارد روي موج ها تاب مي خورد
و موج ها
دست هاي گرم غريبه اي در قفس است
كه دستم نمي...........................................رسد
خيال دوم كويري را به تنهايي ام معرفي مي كند كه قنات مي گريد
و قنات ،
زيبايي ناشناخته ي مردي ست كه قلبم تاييدش مي كند
مردي كه از فصل اردي بهشت آمده است...
.
.
.
سطرهايي كه به وقت نوشتنش ،
هوسراني زنانه اند
خيال سوم ناگهان آنقدر سايه است كه كلمات آدم به اشتباه مي افتد
سياهي بزرگي ست
دستش كه مي زنم
مي شكند
مي شكنم
و سايه برمي گرد به تنش ،
وقتي در ظهري خواب آلود به نگاهش خيره می مانم !
خيال چهارم
مثل كلبه اي كه در رويا مراسم دارد
حكايتي ست از يك جفت گنجشك خوشبخت ،
روی درختی که شاخه ندارد
خيال پنجم ، كسي فصل اردي بهشت را فراسوي كلبه به دندان مي كشيد
كسي كه با من غريبه بود
دلم مي خواست مثل الياس علوي كه دلش مي خواست خدا باشد و معشوق اش را براي خودش نگه ،
دلم مي خواهد تو را براي هيچ كس
حتا خودم ،
فقط دست هاي خيال به تو..............................................برسد
مثل دريايي كه دلش مي خواهد
کوزه بماند............................................
کوزه می ماند
سکوت کنید
سکوت می کنم
این خیال
کمی ............................................................................................
درياي گنديده مرداب مي شود...
"بوسه ای برای خداحافظی "
می بوسمت
آن گونه که با تکان جلبکی در خونت بارور شوم
"هیچ گناهی لذت بخش تر از این نیست"
شب بویی باشم دراعماق رویایت
از ذرات ریزم عبور که می کنی هر بار
جوانه بزنم در استخوانت
انگار صیدی به تور ماهی گیر،
یا زنده ای که تازه می میرد و قاطی مرده هایی می شود که تشنه اند
بسترم سرشار است / از شبی یشمی
و مویرگ هایم
گذرگاه پرستویی مهاجر است
رویارویی با این حس
امنیت سیب های سرخ را توی سبد به هم می ریزد
" آغوش است و سکوت و دوست دوست داشتن"
و نوازشی که سرخم می کند
به اعماق وجودم نفوذ می کنی
قله ای درون سینه ات فتح می کنم
قله ای مرطوب
"هیچ گناهی لذت بخش تر از این نیست"
.
.
.
می بوسمت
آن گونه که با تکان جلبکی در خونت بارور شوم
( ازمجموعه ی در دست اتتشار)
از چشم هايم افتاده ای
و
بوی گورستان گرفته امافتاده ای
از
چشم هايم
اين حرف آينه بود
پادشاه
مردگانی شده ام که زخمی اند/زخمی ام
و بوي گورستان گرفته ام
شوريده
درخودت مي پوسي
دستت
از
تابوت ها...
مسيح /مي ميرد و دستش نمي.................. رسد به آينه
كرم هايي
به گوشت و پوست و استخوانت هجوم مي اورند کوزه ای از دستممي افتد
مي... شكند
مي پوسم
دستم
از
تابوت ها...
« مثل قصري نيمه كاره رهايت مي كنم»
شگفت انگيز
نامهربان تر از ابرهايي كه روي گونه هايت به دنيا آمده اند
يا جاده هايي كه با هيچ مسيري به رويا نمي رسند
روياي انبوه تو...
خيال مي كنم
نگاهت در پس كوچه هاي پاييز جا مانده ،
و چشم هايم بيهوده ،
توي دنياي نيم وجبي گنجشك ها
به سوي تو مي دوند
به سوي اردي بهشت هايي كه تنم بوته ي ريحان بود
و نيمه ي زيبايي ام
پر از شرم زنانه اي ،
كه اصيل در كنار سايه ات پير مي شود
و جا ده ها دارند به ريل ها ختم مي شوند
انگار قصري درون مه مي شكند
و ريل ها براي بدرقه ام .......................................................................
حالا يك كماي روحي براي ذهن تو، امپراتوري عصيان است؛ يك عصيان بزرگ! دود سيگار و حكومت عجيب مه درون زير شيرواني تاريك، قيافهات را شبيه مردهها كرده. تو كه بندهي سرخوردگي نبودي دختر!
از ورد زورث كم نداري كه زياد داري...
به جزيرهي متروك توهم خوش آمدي!!!
نترس!
اين قصر تاريك و محزون قرون وسطايي زياد هم دهشت انگيز به نظر نميرسد.
تپشهاي معكوس قلبت را از اين حس وحشي بتكاني بهتر است.
"دريانورد فرتوت كالريج" فقط يك چكامه بود، همين و بس!
فرعون اين قصر دو آناهيتا از تو بارور است.
_پلك كه ميزند، ابليسهاي مقدس ديوار، از اساطير بلند ميشوند.
واااااااااااي!
چقدر شبيه بابا لنگ دراز خودماند.
بالاخره اومدي قهرمان پوستهي من!
ببين_
اين ديوارها چقدر بعد فضا را گوگوشي كردهاند.
انعكاس صدا را حس ميكني؟!
پشت پشت پشت يك ديوار سنگي،
دو تا
دو تا
دو تا
دو تا پنجره اسيرند.
دو تا خسته
دو تا تنها
يكي شون
يكي شون
يكي شون تو يكي شون من!
كاش كي اين ديوار خراب شه
من و تو
من و تو من و
من و تو با هم بميريم ...........
_ خيس عرق شده بود. بابا نوئلاش را صدا ميزد...
_ بابا از روح سفيدش با اسب پرندهاش بيرون پريد، نگاه مهرباني به چشمهاي وحشتزدهاش كرد.
زود باش دختر، سوار شو، وقت پرواز است.
گسلهاي وجدان دهان باز كردند. چشمهايش را كه گشود هنوز سايههاي سرگردان، مردمكهايش را نوازش ميكردند.
هراسان صدا ميزد: بابا! بابا لنگ درازم!
بابا لنگ دراز خودم!
باباي خوبم
منو ببخش كه دارم بيخبر برميگردم به "بينوايان" ويكتور هوگو
تو هم بهتره توهم منو از سرت بيرون بريزي، دليلش رو هم نپرس
"من از سلالهي درختانم/ تنفس هواي مانده ملولم ميكند"
من همان پسماندهي آيينههاي زنگيام
از همان جنس لطيف شيشههاي سنگيام
.مشرق احساس من را مغربي تر ميكند
آتش ماليده بر خاكستر دلتنگيام.
طيفم و پشت افق چسبيدهام از دوك ماه
كار دستم ميدهد، ميدانم اين يكرنگيام.
كاش دين عشق را دستان من كامل كند
آيهي انجيليام، توراتهاي رنگيام.
سيب هندوي مرا حوا به يغما ميبرد
روح ابليس از خيال ميوههاي ننگيام.
سايهي عشق تو را اين پنجره پوشيده است
اي عرضهاي تمام جوهر آونگيام.
اعتدال حادثات را هارموني ميدهد
قدمت عشق از سكوت ضربهي آهنگيام.