آب ها را شکافته ام
به گل نشسته است این ساحل
غروب
از دور دست تکان می دهد
تو نیستی
و صدایی نمی آید
از دندان قروچه ی آب
و پیامبری که نیل را
به زانو در آورده بود
از نوح بودن خویش
ویران برمی گردد !
از مجموعه ی در دست انتشار
« شعر »
آب ها را شکافته ام
به گل نشسته است این ساحل
غروب
از دور دست تکان می دهد
تو نیستی
و صدایی نمی آید
از دندان قروچه ی آب
و پیامبری که نیل را
به زانو در آورده بود
از نوح بودن خویش
ویران برمی گردد !
از مجموعه ی در دست انتشار
تاریک شده ایم
و این مثل روز روشن است !
هر روز صبح
با صدای دارکوبی
که از زهدانم می آید
از خواب برمی خیزم
چای دارچین دم می کنم
خوراک مرغ می پزم
سبزی ها را لای روزنامه های باطله می پیچم
رخت ها را روی طناب وظیفه ام پهن می کنم
و میز نهار را می چینم
و گوشم را به در می دوزم
با اینکه می دانم
کسی کلید را
در دهان قفل نمی چرخاند ...
نمی دانم
نمی دانم تو حرف های مرا نمی فهمی
یا من از این همه تاریکی
راه به جایی نمی برم ؟
از مجموعه ی در دست انتشار
کلکین ها می گویند
برمی گردی
و زنان قبیله طلوع می کنند
و درختی که در تنم پوست انداخته بود
سبز می شود
لیته ی پاییز را از قوری
بیرون می ریزم
و چای دارچین دم می کنم
باران می گیرد
آسمان را با تمام ستاره هایش
روی میز پهن می کنم
و میز صبحانه را می چینم
آفتاب روی صندلی می نشیند
و گلدان فکر می کند
بهار دوباره به باغچه آمده است
دست هایش را
به هوای تو
تا آسمان بلند می کند
و اظهار می کند
قانع است
به چند شاخه گل سرخ
موهایم را شانه می زنم
خواب از سر آفتابگردان ها می پرد
و اندام غبار گرفته ی سرمه دان
چشم های بادامی آیینه را
شب می کند
درخت ها
در اعماق خفته ام رشد می کنند
و از انگشت هایم بیرون می زنند
باران قطع می شود
پشت کلکین ها کسی نیست
کسی نیست
پشت
کلکین ها
جز صدای مرموز باد
و درخت های رنگ پریده ای که
شکوفه هایشان را
باخته اند
و آسمانی که آفتاب را
از سرش باز کرده است
حالا سال هاست
باغ از روی لب هایم پریده است
و مسافران پرواز 315
هنوز برنگشته اند !
از مجموعه ی در دست انتشار
" شجره نامه ام با من قهر است "
تمام کلیدها را امتحان
کرده ام
جهان
به روی امیدهایم
بسته است !
قول بده می آیی
چراغ به دست
مهربان
و در کنارم
مزرعه ی گندم می روید
این منم
همردیف گنجشک های مرده
همردیف برگ های خاموش
که از درخت جدا می شوند
من مرده ام
و کلاغ های سپید بخت
زیر درخت های کاج
چال ام کرده اند
قول بده می آیی
چراغ به دست
و با کوزه ای پر از آب
بر من می تابی
قبل از اینکه آفتابگردان ها
لابه لای موهایم بپوسند
و کرم های خوشبخت
از سرخاب گونه هایم
آغاز کنند
و مورچگان تشنه
تکه های لبم را به ملکه ببرند
قول بده می آیی
و باور می کنی
به همین سادگی تمام شدم
به همین سادگی باختم
به همین سادگی ...
گفتند :
واجد شرایط ایم
و ما در میهمانی گنجشک ها
شرکت کردیم
هیچ کس نمی داند
آن صدای موهومی که درمن بود
صدای باد نبود
صدای میدانچه ی تیر نبود
تو بودی
و آغاز بلند آیه ها
ازمن بود
انگار وقتش رسیده بود
که صدای امواج را رها کنی
و میدان مین
ازذهن پنجره ها دورشود
رنگ نفس هایت برگشته بود
و هوسی شیرین ...
دیر وقت بود
باید برمی گشتیم
من
ویار آفتاب داشتم
و دل مشغول وصله کردن آسمان بودم
تو به خواب عمیقی فرو رفتی
بی آنکه لبخند ازروی لبانت محو شود
و پاک فراموش کردی
قول داده بودیم
پا به پای گنجشک ها
پیرشویم !
آقای سلطانی عزیز لطف کرده و برای شعر زیر یادداشت خیلی بلندی نوشته بودند . یادداشتی که می خوانید خلاصه ی آن است . از آقای سلطانی و جناب آقای دکتر ترابی و آقای کاظمی که برای این شعر مطلب نوشته اند سپاسگزارم .
خوانش شعر " علیرضا سلطانی "
اشعار تازه سروده ی نسیم را در چند ماه اخیر خوانده ام و در همین سطر نخست می خواهم به مشخصه ی بارزی اشاره کنم و آن استفاده از وازگانی در شعر است که بارمعنایی تاریخی و اسطوه ای دارند همین کلمه ی " کلکین " در این شعر و یا نامی با عنوان " نجلا " چنین شیوه ای به صورت موجی نه چندان بلند که آثار آن در تاریخ شعر معاصر و نو باقی بماند ، پیشترها تجربه شده است . " نیما " خود آغازگر چنین شیوه ای در شعر سنت شکن و انفلابی خود بود . استفاده ی این وازگان در هر شاعری به استدلالی مخصوص به خود یا دوره و زمانه و دیگر مقولات موثر در شعر متفاوت بوده است در هر شاعری به نسبت شخصیت و تیپ شعرهایشان وازگانی با بار سیاسی ، اجتماعی ، و حتی اسطوره ای یا میتولوزیک و حتا در بعضی ها با بار ریاضی یا محاسباتی به کار رفته اند .
به هر حال در اغلب شعرهای نسیم استفاده از این گونه وازه ها به دو صورت 1- از زبان دیگر " غیر فارسی " 2-
با بار مفهومی اسطوره ای تقریبا به صورت عادتی کاربردی وسیع یافته و بی شک پشت این شیوه استدلال یا منطقی نیز وجود دارد . و این محوری ترین نکته یا مولفه شعر حاضر و چند شعری است که من از نسیم خوانده ام . صد البته او وظیفه دارد در کاربرد این گونه وازه ها زیرنویس شعری داشته باشد .
نسیم در این شعر نیز موسیقی شعر سپید و آزاد را خوب درک کرده است از سطر اول تا آخر موسیقی و ریتم به خوبی رعایت شده است و این موجب شده که فرم بیرونی شعر هم خوب و پخته جا افتاده باشد و این شعر او نیز مانند اکثر سروده های اخیرش از نظر فرم بیرونی و نیز فرم درونی شعر تقریبا بی نقص است .یعنی فرم را خوب هضم کرده و جاری می کند . و این برای شاعری به سن وسال او پیشرفت چشمگیری به حساب می آید
فاکتور بعدی این شعر مثل اغلب شعرهای نسیم این است که از فرهنگ نامه ی وازگان غنی برخوردار است و شاعر ذاتا توانسته به جا و به موقع وازه ها را به کار گیرد و جایگزین کند .
بار رمانتیک شعر بسیار غنی است و شاعر ماهرانه توانسته است بار غنایی حس خود را در سطرهایی کوتاه به خواننده منتقل کند .
بند نخست سروده " کلکین ها صدایمان می کنند / بیا پرواز کنیم / معطل نکن ..." دعوت بلافاصله ای است به زمینه ی موجودی که شاعر در آن قرار دارد و در بند دوم که پس زمینه حس آماده شده صحنه آرایی با جمله ی " من روی ایوان نشسته ام / و پر از امنیتم ... " آغاز شده
" امروز رابطه ام با آسمان شکرآب نیست "
شاعر به خوبی حال خود را و شرایط بیرونی را با درون خود با استفاده از یک اصطلاخ روزمره محاوره ای به مخاطب خود اعلام می کند و او را در این حس شریک می کند .
و پس از تمام این سطرها مفهوم یا متن پیام شعری آغاز و همانطور که فرم درونی شعر بسیار پخته است و شاعر تضادهای شرایط حسی خود را با زمینه ها ی زندگی جاری و همه ی شرایط موجود منطقه ای و جهانی یکباره به سفره می ریزد .
استفاده ی به جا از ترکیب هایی که که پیام ها ی متعدد و آشنایی چون صلح را مثل
زیتون زار به سرعت به خواننده منتقل می کند بسیار خوب و به جا و به موقع در فرم درونی شعر خوش نشسته استشاعر پیام می دهد که در زمینه ی صلح و انسان دوستی است که چشم هایی که درست می بینند و صاف و زلال هستند به هم دوخته شده و عشق را معنی می کنند و این نوع نگاه با آنچه به نام عشق بازاری در میادین زندگی شهری جاری است در واقع بسیار متفاوت است . شاعر به خوبی به انسان مخاطب پیام داد که موضوع " امنیت " زاییده گلوله و مین و هراس نیست بلکه امنیت همان عناصری را می طلبد که در دسترس است . "
بوی گلدان های شمعدانی و دیوارهای کاهگلی و سبدهای زیتون " همان نوستالزی زندگی ساده ی ایرانی روستایی ، اینجاست که عشق حقیقت خود را به رخ می کشد .در پایان این نقد بر شعر نسیم به چند نکته بارز این شعر اشاره ی کوتاه می کنم :
1- استفاده ی به جا از ترکیب هایی که پیام های آشنایی چون صلح را مثل
زیتون زار به سرعت به خواننده منتقل می کند2- شاعر پیام می دهد که در زمینه ی صلح و انسان دوستی است که چشم ها قادر به دیدن خوب هستند ( چشم ها را باید شست و... ) تا بتوان به درستی عاشق شد یعنی عشق یک حقیقت بزرگ از مجموعه ای حقایق پس زمینه است که باید لازم و کافی باشند !
3- همانطور که آوردم شاعر ترکیب ها را به جا استفاده می کند مثل استفاده از ترکیب (
شکرآب) اصطلاحی که به آشوب و به هم خوردگی رابطه ها مربوط می شود در سطر " رابطه ام با آسمان شکرآب نیست " به سرعت زمینه ی ذهنی شاعر به خواننده منتقل می شود این هم از پختگی شعر و توانایی آن نشان دارد .4- شاعر توانایی خوبی در ایجاد رابطه بین بندها یا ایجاد پاساز یا گذرگاه دارد چنانکه سطرها و بندها هیچکدام بی ربط از یکدیگر به هم نپیوسته اند و حکایت ورودی و خروجی بسیار روشن و دلچسبی را به خواننده القا می کند .
5- بار حسی و رمانتیک شعر یا بار غنایی اغلب شعرها ی نسیم مثل این شعر بسیاراست در این شعر هم پیوند این بار غنایی با واقعیت جاری زندگی بسیار خوب توصیف و تعبیر شده است .
كلكين ها ·صدايمان مي زنند
بيا پرواز كنيم !
معطل نكن نجلا
امروز رابطه ام با آسمان شكرآب نيست
و كبوتر درونم
بالا مي آيد از شانه هايم .
من روي ايوان نشسته ام
و پر از امنيتم
نه دور ميدان ها مين گذاري شده اند
نه گلوله اي ناشناس از ماشه رها مي شود
ديوارهاي كاهگلي
بوي گلدان هاي شمعداني
سبدهاي زيتون ...
اينجا ميدان انقلاب نيست
وليعصر نيست
و من انتظارت را مي كشم
اينجا همان جاست !
زيتون زار ،
همان جا كه چشم هايمان را به هم دوختيم
عاشق شديم
كلكين ها را باز كن !
اين منم
پرنده اي شرقي !
پرنده اي كه هر شب
بال هايش را گم مي كند
پاهايش را فراموش .
مي خواهم در تو آفتاب بگيرم
ساقه بكشم زير بال هايت ،
قبل از اين كه رد غروب
سايه بيفكند روي اين زيتون زار ،
و گوسفندها برگردند
كلكين ها صدايمان مي زنند
بيا پرواز كنيم !
همين كه ستاره اي چشمك زد
دوران روشني ،
پشت اين سكوت هاي مكدر
گسيل مي كنيم !
به دنيا كه آمدم
آسمان شكست
سگ ها پارس كردند
و پنجره هاي خانه تاريك شد
نتايج آزمايش نشان داد
لخته هاي زردي
درون رگ هايم مشاهده كرده اند
كه هر صبح
چند ميلي متر قد مي كشند
اولين ترك هاي پيله ام
گلوله اي بود
كه به قلب خورشيد
اصابت كرد
دكترها گفتند :
به بن بست رسيده ايم
اين كودك
پروانه ي ست مست ،
در پوست خود نمي گنجد
مادر زادي
" دو قلب " به دنيا آمده است
و تيك تاك سينه اش
بمبي ست
كه اطرافش
مين گذاري شده است
ما بلاتكليف ايم !
پرستارها
باطري هاي ساعت را در آوردند
و جهان مرا
با ملافه اي سفيد آراستند
و در اتاق را قفل زدند
ابرهاي سياه به زمين هجوم آوردند
و مرا سوار كولشان كردند
به آسمان كه رسيديم
صداي انفجار
تمام پروانه ها را
از پيله هايشان
پر داده بود
به تو که
از بسته ترین تاریکی آمده ای
و تمام پنجره می لرزد...
گریه نکن ایلما !
نگو
سفر به حریم ابرها
آسمان روحمان را
کور می کند
پنجره را باز کن
این صدای من است ایلما
مجروحی شبیه باد
شبیه خاک
که سخاوت چشم هایت را
فراموش نکرده است
به من کمی بال قرض بده
فرشتگان دست آموز رویاهایم
قصد پرواز دارند
و من مریم مقدس ام
که هر شب
گنجشکی به دنیا می آورم
دست هایم را بگیر
سردم شده ایلما ،
دنیا
زیر انگشت های تو
اتفاق ساده ای ست
پر از حیات
پر از آشیانه هایی که
پنجره هایش
چشم های مقدس توست
نگاه کن عزیزم
می بینی ؟!
مناظر پشت پنجره
اسطوره ای ست
که چشمه های حقیقت
در دلش می جوشد
گریه نکن ایلما
چشم هایت را
به چشم هایم بدوز
تا دلگرم شوم
هیچ رویایی
بزرگ تر از
گشودن پنجره نیست
وقتی بال هایت
لابه لای ویرانی
زنگ می زند
و زنی هر شب به خوابت می آید
و گنجشک
تعارفت می کند
ما از تاریکی گذشته ایم
به من اعتماد کن
همه چیز عوض می شود
باور کن
دست های سردمان
به خدایان می رسند ...
از مجموعه ی در دست انتشار
" تمام درخت ها زیتون اند "